...
چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی
تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی
تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی
به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی
به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سغر همه پایان آن خوشا که تویی
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی
نهادم اینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی
حسین منزوی
درویش رانباشد برگ سرای سلطان
ماییم وکهنه دلقی کاتش درآن توان زد!
نوروز باستانی مبارک!![]()

![]()
اسم اعظم
سردرگریبان خورشید.گردون فلک زیر پایش
صدها گره خورده ایمان در تارو پود ردایش!
درخواب دیدم که آمد یک ناگهان از دل ماه
صد پل زده تا اجابت .دستان سبز دعایش!
من بودم وآسمان بود .من بودم وساعتی گم
هی از دلم می نوشتم .هی قصه گفتم برایش
رخشان تر از چشم پروین دلکش تر از صبح صادق!
صد کهکشان راه شیری گم می شود در هوایش !
اوآنقدر باغ و بستان.اواینقدرسبزوزیبا
سروسهی قدوقامت.سوسن گلی شد به جایش!
دردفتر آفرینش این اسم اعظم غزل شد
سعدی نوشت از نسیم و حافظ سرود از صبایش!
دیگرچه حاجت به صحرا دیگر چه حاجت به ساحل
دریا تماشا ندارد با موجهای عبایش!
سروده :محدثه الماسی
* محدثه الماسی
ای کاش!
ای کاش به ماهم شب چشماش بیفتد
هرچند محال است ولی کاش بیفتد
شیرین تراز آنست که با خنده ی تلخی
دنیای من از رونق لبهاش بیفتد
رفتن!همه ی مساله این است ولی کاش
یک بار گذر بر گذر ماش بیفتد!
ای کاش به پیراهنش الوده بمیریم
ای کاش به قصر دل ما راش بیفتد
انداز ه ی دلتنگی یعقوب عزیز است
مصری که چنین در کنف چاش بیفتد!
... صدمثل تورا ای ذل دیوانه حریف است
درمعرکه ی عشق اگر پاش بیفتد!
دف بزن قانا
ماه را بالاي طاقچه بگذار
دارم به پيه سوزهاي آبادي بالا فكر مي كنم
و باد كه بوي چشم هاي زيتوني آورده
تا توي همين قصه عاشقم كند قانا
ماه را بالاي طاقچه بگذار و خوب نگاه كن
اينجا تمام كانال هاي جهان مثل آينه نشانت مي دهند
و داروغه هاي دروغين شب
لبخند مي زنند، ژست مي گيرند
و فردا تيتر درشت همه روزنامه ها:
دهكده برساحل سرخ به خوابي خوش فرو رفت !
دستت رو شده قانا ، دستت رو شده
آنچه تو در مشت داشتي ، آنها در سينه دارند
و قصه همين جاست!
آخريكي نبود تا بگويد
اين همه خون كه دريا بالا آورده
مالِ كدام پري كوچك غمگين است
كه بر حاشيه دامن كوتاه رقاصه هاي غرب نشسته
و جهان را مي رقصاند
يكي نبود بگويد
پرده مي رود بالا
صداي دست ها...
"بودن يا نبودن مسئله اين است "
كه زير آن گنبد سفيد
ننگي بالاتر از روسياهي نيست
موشك هاي كوكي
تفنگ هاي بادي
بازي همچنان ادامه دارد...
نشنيدي قانا!
صداي گلوله مي آيد
انگار ليلا از متون عرب برخاسته
به خانه بخت برود
دفن بزن قانا ، دف بزن ، دايره بگير ،
و آن دو مثلث شوم را
از طالع معطل زمين خط بزن
تا منظومه ات را به تمام زبان هاي زنده دنيا ترجمه كنند
دف بزن قانا! دف بزن ، دايره بگير ،
ماه را از بالاي طاقچه بردار
دارم به فردا فكر مي كنم
و خورشيدهاي هميشه
كه بر ساحل سرخ مي تابند
دف بزن قانا!
دايره بگير!

از کاروان برده فروشان خریدمت
شبهای بی شماری از این دست در دمشق
منجر شدی به خوابم و هر شب پریدمت
از دهلی گناه لبت تا عراق شرم
بر گونه های قرمز جیحون چکیدمت
یونان که حمله کرد به چشمان میشی ات
بر اسب زاگرس به سپاهان دویدمت
وقتی برید موی تو را خنجر عرب
در تار و پود قالی کاشان کشیدمت
قوم مغول که میل به چشمان گل کشید
در شیون تغزل حافظ خزیدمت
باد افاغنه که شبی ریشه ی تو کند
همچون گیاه مهر به دندان جویدمت
بانوی روز مادر و شب روسپی - وطن!
در پرچمی سه رنگ به آتش کشیدمت
***
ای گوزنی که
ای گوزنی که در ...
ای گوزنی که از ...
ای گوزنی که تا ...
ای گوزنی که با ...
ای گوزنی که به ...
ای گوزن خفته به خارای نتاریده
پدرم تنها با گلوله ای
ترا از این همه حرف اضافه رهاند
کوروش کیانی قلعه سردی

* داریوش مرادی ( بعثت )
* زادگاه: ایذه بختیاری
درعظمت کلامش سطور تحسین کم است ومجال تجلیل اندک! اورا
درشعر گران سنگش به نظاره بنشینید :
حیرت گسترده
نشناختمت ! آه دلم وای نگاهم!
ای گم شود این حافظه ی گاه به گاهم
تبعید شدم بی خبر از سیب و درختش
تفهیم نکردند چه بوده است گناهم
در معرض یک حیرت گسترده ام ای قوم
میدان بدهید از همه اطراف به آهم
زیر سر بسیاری اتان است جنونم
پشت سر بی تابی تان چشم به راهم
ابلاغ من این زخم عمیق است اگر هست
این بغض فرو خورده ی لال است گواهم
دیروز سپیدار شدم صاعقه بارید
امروز ببین کیستم این قدر سیاهم
برخاستی و سبز شدم می شود ای خوب
تکرار همین حادثه را از تو بخواهم
* * *
" خدا کند که بیاید شبی پرنده به خوابت ! "
سکوت پنجره ها را نوشته ام به حسابت
به سمت چشم تو آهم زبانه میکشد اما
توان شعله ندارد نگاه بی تب و تابت
خیال مرگ نبافی برایم از سر گیسو
خدا نکرده گلویم نمی رسد به طنابت
مرا تمام مرا ریخت وخاک گور مرا بیخت
ببین چه بر سرم آورد جنون خانه خرابت
خلاصه تیره نمانی و گر نه تیره بیایند
دو دسته مرغ ابابیل شبی برای عذابت
ولی به صرف رسیدن اگر پری بتکانی
پرنده ها همه هستند وسیله های شتابت !
داریوش مرادی
وحید کیانی
تولد:۱۳۶۰- روستای قلعه سرد ایذه بختیاری
درباره شاعر:
ازجوانان موفق درعرصه شعر که هماره درعرصه های فرهنگی وادبی ایران و خوزستان
خوش درخشیده وچیره دستی قلمش درخلق هایکو یا طرح فارسی وکسب مقام برتر ملی
دراین خصوص تنهااندکی از جوهر ه ی شکوهمند شاعرانگی اش می باشد...
*آثار
مجموعه هایکو(دردست چاپ)
از لابلای سپید نامه هایش سطوری را باهم می خوانیم:
از کنار این زندگی
کلاغ
از زمستان ناتمام این همه زندگی
چگونه بر خیزد؟
پلنگ
از شبانه ی بی منتهای این همه صخره
ماه را چگونه در یابد؟
گندم
به هوا خواهی کدامین آدم
ساقه راست کند؟
نه!
"می خواهم طوری از کنار زمین رد شوم"
که به شاخ هیچ گاوی بر نخورد!
طرح1
نام من
آواز شبانه ی کفتار هاست
وقتی گور کن ها
مزارم را به تاراج می برند!
طرح2
لطیفه ی کهنی ست
- مرگ-
آن گونه که هر جمجمه ای می خندد!
طرح3
سنگ ها
به احترام نام تو برخاستند
وقتی قبرستان
در تابوت تشییع شد!
طرح4
خورشید
نه طلوعی داشت
نه غروبی
آفتابگردانها اگر نمی چرخیدند!
طرح5
ای گاو!
بیهوده سرت را تکان می دهی
زمین با این همه شخم
هنوز هم نمی داند زمین است!